خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سعیدی
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
دی ۸٧
آذر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
سلام!
حالا در اين سکوت بهتر می توانم گوش دهم، برايم بنواز ای آوای آسمانی، تا سحرگاهان نقاب شب را ندريده برايم بخوان... زندگيم از آن تو، برايم بنواز، از آن سرودهايی که خواب را از چشمانم می ربايد و افکار پريشانم را می زدايد... بگذار با رويايت از زمين فاصله بگيرم و اين برزخ ناسرانجامی را با يادت از خاطر بشويم... مناجات امشب با تو، تمام وجودم به تو گوش می سپارد... آرام آرام، بنواز... ای دلنواز شبانگاهی، با بند بند وجودم بنواز...

دختری که دوستت دارد...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
مومن یعنی چه؟
یعنی ظاهر آدمای مذهبی رو بگیری، حرفای قشنگ بزنی. موقع راحتی کنار آدم باشی و موقع سختی فراموش کنی... من از دین تو بدم میاد...! تو حتی حرفهایی که زدی رو هم زیر پا گذاشتی. حتی وقت نداری باهات دعوا کنم! تو تموم شدی... حالا فکر می کنی چقدر مقرب درگاه خدایی، چقدر من از خدا دورم. چقدر من عوض شدم...
اما تو عوض نشدی، به قول خودت، نمی تونی، موقعیتشو نداری. باید درکت کنم، من توقعم زیاده... یادته می گفتی من بی وفا میشم و تو وفاداری؟ تو اصلا بی وفا نیستی، فقط شرایط عوض شده،... برام سخته فراموش کردنت، اما برای تو چقدر سادست.
حالا من یه کالای قدیمیم، حالا دیگه نیازی بهم نداری... فکر می کردم، دوسم داری به خاطر همین بهم نیاز داری، اما به خاطر نیازت دوسم داشتی... حالا دیگه بی نیاز شدی، دیگه به من... ببخشید اما دیگه نمی تونم حرفاتو باور کنم. امیدوارم دیگه به من احتیاج پیدا نکنی، ممکنه متوجه اشتباهت بشی، و من دوست ندارم ناراحتیت رو ببینم و ممکنه که اصلا متوجه نشی، نمی خوام یه آدم احمق باشی...
یعنی فقط خداست که آدم رو فقط به خاطر اینکه هست دوست داره؟ مگه مومن آینه خدا نیست...؟
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
دست خودم نيست، عاشقانه هايم بالا رفته است، اين من نيستم، تويی که در اوج می ايستی و جام وجود را لبريز ارادت و محبت می کنی... ديگر باورم شده که حتی اگر تمام دنيا بخواهد، حتی اگر خودم هم بخواهم، نمی گذاری فراموش شوم. دست هايت محکم مرا گرفته و چه کسی می تواند اين دستها را جدا کند، اگر تو نخواهی...

با من سخن بگو، مثل هميشه زيبا و من گوش می سپارم بيشتر از هميشه. اراده ام را بگير، اختيارم را سلب کن که جز تقصير از من بر نمی آيد...
بار الها لحظه ای ما را به حال خود وامگذار...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
امروز به یادت دستم را بر گلهای باغچه کشیدم و نوازش نسیم را با بوی مهربانی تو به خاطر سپردم. می ترسم از تردید که روسیاهم کند، آنگاه چگونه باز خواهی شناخت... گونه هایم را بر گلبرگهایت سپردم و دعا کردم که قلب عریانم بر روی دستهایت نلغزد...
تولد دومین ستاره امامت و ولایت را به همه تبریک میگم. عباداتتون قبول و عیدتون مبارک.
![]()
![]()
![]()
سلام!
تو ایستگاه منتظر ماشین بودم، یه خانم مسن دیدم که چادرشو پشت و رو پوشیده. بهش گفتم: خانوم چادرتونو اشتباهی سر کردید، اونم خندید گفت چیزی نیست، بعد همونجا دراورد و درستش کرد. بعد بهم گفت از ما گذشته...
تمام صورتش پر چروک بود، دستاش میلرزید و اغلب دندوناش ریخته بود و زرد شده بود، یکم از موهای سفیدشم از روسری مشکیش بیرون بود، دستهای نحیف و استخونی داشت، صاف نمی تونست بایسته، اما چهره مهربونی داشت، تا ماشن بیاد یه همصحبت پیدا کرده بود. از زندگیش گفت، از پسرش که دو ترم مونده درسش تموم بشه، از اینکه محلشونو عوض کردن و کلی چیزای دیگه... من تمام مدت به چهرش نگاه میکردم و دستاشو گرفتم. خدای من تو آینه ای مقابل من گذاشتی که به چیزی که به عاریت دارم اطمینان نکنم. حتما یه روزی دستهایی نرم و صورتی صاف و روشن داشت، و دندونهایی مثل صدف با موهای مشکی که از پشت می بست با یه عالمه آرزو و پر از شور و نشاط.... و همیشه هواسش بود که چادرشو عوضی نپوشه...
یا رب قو علی خدمتک جوارحی...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
هر جا که گلی به خنده بشکفت با مـن سخـن از رخ تو میگفت
چون چشـم سـتاره تا سـحرگاه با یاد تو چشم من نمی خفت
افسوس که قدر کلمات در مقابل جلوه گری زیبایت کوتاه است، کاش می توانستم بلندترین قصیده ها و شیرین ترین غزلها را در وصف جلوه ای از رخساره تو بسرایم.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
ما آدما روی هم اثر میذاریم، با حرف، رفتار و حتی احساس... با یه نگاه میتونیم یه مفهوم رو انتقال بدیم با صداهایی که تو فضا ایجاد می کنیم میتونیم حتی روی طبیعت، گیاه، جاندار و حتی غیر جاندار موثر باشیم. پس محیطی که توش قرار گرفتیم و اتفاقات خاص اون محیط، آدمایی که در ارتباط با اونهاییم و حرفهایی که رد و بدل میشه خیلی مهمه....
باید تو انتخاب کسایی که باهاشون همصحبت و همراه میشیم دقت کنیم، مراقب نگاههای بقیه و خودمون باشیم. وقتی با یه آدم خوب و با معرفت حرف میزنی دلت آروم میگیره، به خدا نزدیکتر میشی، اما اگه خواسته یا ناخواسته با یکی همراه بشی که ارزشهای انسانی توش کمرنگه، ناخودآگاه نفسهاش در روحت نفوذ میکنه و شفافیت قلبت رو زیر سوال میبره.
امروز صبح نمی دونم چرا اینقدر بی تابی می کردم، دنبال کسی بودم که باهاش حرف بزنم، اما بین دوستام کسی نبود که فرصتی داشته باشه، همه مشغول زندگی خودشونند، صبا هم با وجود همراهی که داره، دیگه وقتی برای همصحبتی نداره. اینکه یه وقتی از روز رو بذارم حرفهای قشنگ بزنیم، راجع به آفرینش نظر کارشناسی بدیم، از دنیا انتقاد کنیم، درباره خدا فکر کنیم... وقتی رسیدم دانشکده، رفتم پیش مریم که یه امانتی بدم، با دیدنش بدون اینکه با هم صحبت خاصی داشته باشیم، حالم بهتر شد... گفتم تا شب قدر خدا بزرگه...!
ای نفست همنفس بی کسان جز تو کسی نیست کس بی کسان
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥ - سعیدی
