خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سعیدی
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
دی ۸٧
آذر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
سلام!
و خدای مسیح گفت:
هرکس مرا بطلبد من هم او را می طلبم و هرکس عاشق من شود من هم عاشق او می شوم و من عاشقم را به قتل ميرسانم و به خونبهايش خودم را به او می دهم.
هر وقت دل کسی بر من مشغول شود کاری می کنم لذتش در ذکر من باشد، عاشق من باشد و من عاشق او، و در آن هنگام پرده ها را کنار می زنم و اين حال را چنان مصور می کنم که نداند کی شب است و کی روز، کی فقير است و کی غنی، کی ذليل است و کی عزيز و... و آنگاه که همه در خوابند، او بيدار است و پرپر می زند.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
اینبار یکی از نوشته های مریم رو اینجا میذارم، اولین آشنایی و همکاری ما تو مجله دانشجویی آبشار بود.

«او مرا می خواهد؛ تو مرا نمی خواهی...من تو را می خواستم؛ ولی او مرا می خواهد. تو همه را بیشتر از من دوست داری؛ او مرا بیشتر از همه دوست دارد. او به تمام تلخ زبانی های من می خندد و باز هم مرا می خواهد؛ مهربانیهای او برایم تازگی دارد؛ وقتی برایم شکلات می خرد، تعجب می کنم. وقتی ساده ترین محبتهای دوستانه دنیا را نثارم می کند، هاج و واج نگاهش می کنم؛ تو خوب می دانی چرا؟
من درمانده ام عزیزم ...خنده ام می گیرد از چهار سال تحمل بی مهری به خیال عشق... یادت هست گفتی برایم سکه می خری و چقدر راحت، بی هیچ دلیلی حتی یک شکلات و... و... و را از من دریغ کردی؛ چه ساده بودم من ... حالا نگاه مهربان یک رهگذر را هم باور نمی کنم. حالا وقتی کسی شاخه گلی به من هدیه می کند، نمی دانم به او چه بگویم... تشکر کردن را فراموش کرده ام، طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را از یاد برده ام، بدون اینکه هیچ وقت واقعا دوست داشته شده باشم؛ چه سرنوشت تلخی!!
...او مرا می خواهد و می دانم که تمام حوصله های زندگی اش را به پای من خواهد ریخت؛ و می دانم که بعد از من هیچکس را نمی بیند؛ این را از نگاهش می خوانم؛ او عاشق من است... خودش می گوید عاشق مرام، راستگویی، خوش قلبی و مهربانی عجیب من است...می گوید که آدمهای مثل من خیلی کمند... اما من سرگردانم... کاش آدمها هم مثل مرغابی ها می توانستند با یک نفر باشند...
من از او دور خواهم شد، مثل همیشه... تو آنقدر خسته ام کردی که نمی توانم پا به پای کسی راه بروم یا حتی کنارش بنشینم... من با تو تمام تجربه های تلخ دنیا را لمس کردم، تو همه احساسات مرا به سخره گرفتی و امروز من از همه می ترسم...او گناهی ندارد که با سردی های من یک عمر گرمی کند و مدام بر زخمهای کهنه من مرهم عشق بگذارد... او باید برود زندگی کند مثل تو و من همچنان می ایستم، بی آنکه دستم به جایی بند باشد... وای برمن و فرداهای غم انگیزترم!!
زندگی را در دره ای گذراندیم
که سایه های اندوه از دل آن می گذرد
و نومیدی را چون فوجی از لاشخوران و جغدان
بر فراز آن یافتیم
از آب برکه اش بیماری نوشیدیم
و از تاکستان هاش، شرنگ. (جبران خلیل جبران)»
م.ک
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
در انتهای غربتی که دستهایت برایم می سازد، برایت می نوازم. با همین دستها که لرزش مبهم آن خمار لحظه ها را آشفته ساخته... رد غمی از چشمهایم بر جاده فراموشی نگاهت باقی است و زلالی که در کویر احساست تبخیر می شود... تا تنها شوری عشقی را برایت ترسیم کند، عشقی که...
اصلا چه اهمیت دارد...
نازنین من! مبادا در افسانه ای که تقدیر برایت مهیا ساخته از اندیشه معمار رویاهایت ذره ای فاصله بگیری و با نوش داروی من در برزخ دین و دل گرفتار آیی... یادت هست قطعه ای که برای دلم می نواختم شنیدی و شیفته آن شدی، و من دل را فراموش کردم و شیفته حس تو شدم... بیچاره دلم...! تنها شده بود چون تو شیفته اش نشدی...
و دل تو... معمای ذهن من... حتی نتوانستم لمسش کنم. آنقدر محکم در سینه ات جا گرفته بود که دست تخیلم از آن کوتاه بود...
رهگذری بی نشان در جاده زندگیت بیش از این نمی ارزد، از او چه انتظاری داری جز عبور... تنها لحظه ای، سکوت اندیشه هایت را مختل ساخت...
... تو بر ابرها می روی و من هنوز وصله کفشهایم را باور نکرده ام...
دیگر از جاده ها نمی روم... در عدم می نشینم تا رقص دستانم، قطعه ای جدید بیافریند... قطعه ای اهورایی، دور تر از هارمونیهای جاده ای تقدیر تو... فقط برایم دعا کن... دستانم می لرزد... و قلبم بیشتر...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
دیروز من متولد شدم... تولدم مبارک
اما از قصدی اینجا ننوشتم که ببینم کیا دوسم دارن و تولدم یادشونه!!!
(قابل توجه دوستان گرامی) آخه خیلی تابلوه، همون روز اول سال میلادیه دیگه! 
دیروز که اومدم هر کی رو میدیم میگفتم تولدم مبارک...! البته بعد از اینکه می فهمیدم خبر نداره! اول رفتم پیش فاطمه سادات خانوم تو جهاد، که انگار نه انگار (حالا هی بیا کامنت بذار بگو دوست دارم!
) بعدش اومدم آزمایشگاه هنوز تو نیومده بودم که یهو گوشیم زنگ زد
. اولش احوال پرسی و چه خبر و این حرفا... بعدش چون من در حال نفس نفس زدن بودم (آزمایشگاه ما طبقه آخره که جمعا میشه ۷۵ تا پله) گفت بعدن زنگ میزنه. یه ربع دیگه دوباره زنگ زد و بهم تبریک گفتش و من هم کلی ذوق کردم
... بعدش شروع کردم چک میل که دیدم شایا جون برام از این کارتای تولد الکتریکی فرستاده و معصومه خانوم هم برام یه میل خیلی باحال زده
. دیگه اوضاع همیجوری بود و من همش به خودم تبریک می گفتم. البته سوده جون هم یادش بود و به آقا شروان گفته بود که سعیدی کلی ذوق داره چون تولدش بین دو تا عید بزرگه و آقا شروانم گفته بود دخترا به چه چیزایی فکر می کنند. من هم گفتم به ایشون بگه پسرا به چه چیزایی فکر نمی کنند
صبای نامردم که این روزا مفقود الاثره و از اون موقع که سر و کله این آقای مرادی باستان شناس
پیدا شده ما رو از یاد برده و اگه کلاشم این طرفا بیوفته نمی یاد برداره. همش میگم بهش زنگ نزنم! اما دل نمی ذاره... بالاخره بهش زنگ زدمو تولدمو تبریک گفتمو بهش گفتم حداقل برای انتخاب واحد بیاد دانشگاه که مثل ترم قبل نشه... الانم که دارم اینا رو می نویسم منتظرم بیاد که ایشون انگار هیچ چیز نمی تونه باعث بیرون اومدنشون از خونه بشه حتی اخراج... حالتو می گیرم بی وفای نامرد خائن...! 
راستی می خواستم شیرینی بخرم، ولی پولامو دادم به مریم خانومی
که برام کتاب خریده بود و حدود یک ربع هم جلوی در غربی دانشکده درد و دل کردیم و هی بهم تبریک گفتیم. آخرشم با چیزی که برام مونده بود ده تا شیرین عسل خریدم (البته میتونستم ۳۶ تا بخرم اما اونوقت باید شب می خوابیدم آزمایشگاه) بعد اوردم آزمایشگاه، بیشترشم خودم خوردم...! 
دیگه اینکه خانواده محترم که به یاد داشتن تولد اینجانب به عنوان یکی از فرایض مقدس براشون مسلمه...! و از همین جا ازشون تشکر می کنم که قدر همچین موجود فوق العاده و باحالی رو میدونن 
آخرشم خدایا شکرت
که به یادمی و امسال هم بهم فرصت دادی و نعمت زیبای زندگی رو به من بخشیدی و انتخابم کردی از خلائی که برام قابل تصور نیست. به من حیات دادی در حالی که عدم بودم، به من قوه تفکر دادی در حالی که هیچ اندیشه ای نسبت بهش نداشتم، بهم قلب دادی در حالی که هیچ حسی نسبت بهش نداشتم. بهم... (کادوتم امروز بدستم رسید. قربانت...!
)
بین این همه شکلک جای یه گل خالیه که اونو فقط به تو میدمش با تمام وجودم 
سلام!
فردا روز بزرگیست، خوب می دانم... این را از اشکهای نیمه شب یوحنا فهمیدم در آنهنگام که قارون انجیل بر دست، او را در کوچه های غریبانه رها ساخت. مردم او را پاک می دانستند اما بر کتاب مقدس قارون سر فرود می آوردند. پاکی، صداقت، و حتی ایمان مسیح در برابر جبروت و قدرت گنجهای زمینی پشیزی نمی ارزد... و یوحنا می رفت تا صلیب خود را در آغوش بگیرد.
در انتهای سرزمین آدمکهای چوبی، دورتر از ده کوره باورهای ما، مسیح را دید که عاشقانه چونان کودکی که از دامان مادر خویش جدا شده چنین می خواند:
«خداوندا! اجازه فرما تا دمى چند در برابرت به زانو درافتم و قطراتى از اقیانوسِ جان، نثار بارگاهت نمایم. خیال دورى راه تا درگاه جمالت خسته و فرسوده ام كرده است...»
و یوحنا بر زمین افتاد....
«سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك لا الهَ الاّ اَنْتْ عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسی وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبی اِغْفرلی اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحیمْ...»
«ستایش تو را ست. و تسبیح می گویم تورا. خداوندا جز تو خدایی نیست. كار بد كردم و به خود ظلم نمودم. به گناه خود اعتراف می كنم. تو مرا ببخش كه تو بخشاینده و مهربانی...»
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
اسماعیلت را حاضر کن...!
روز قربانی نزدیک است....
...
مبادا اندکی امید در دلت باشد
تیغ مامور است...
....
تو که نمی خواهی خون اسماعیل از گلوی حسین بریزد
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥ - سعیدی
سلام!
«هنگامی که فرشتگان گفتند: ای مريم! همانا خداوند تو را به کلمه ای از جانب خودش بشارت می دهد که نامش مسیح عیسی پسر مریم است.»
آل عمران / 45



«و مسیح متولد شد،
گلی سپيد بر دامنی روييد
که بر آن تنها و تنها "روح القدس" نشسته بود،
غنچه ی عشقی بر شاخه ی سبزی
که از بوسه ی عاشقانه ی نسیمی بارور شده بود.
نسیمی که از دم پاک و اهوایی خداوند
در "هوای" مریم برخاسته بود.
روح شگفتی که از کالبد زیبای "کلمه" سرکشیده بود.
کلمه ای که با "قلم زرین" خداوند
بر دفتر ابرفام روح ناآرام رام مریم
نقش شده بود. »
دکتر علی شریعتی
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥ - سعیدی
