ماه مهربان من
يادتون نره! . . .

سلام،

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

 

دوستای عزيز و گلم، شبای احيا ما رو يادتون نره. خيلی دوست داشتم اگه يه جوری می شد ازتون تشکر کنم و بگم که می خوام برای همتون دعا کنم. اين گل رو فعلا قبول کنيد:   

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی

چشم ها را بايد شست . . .

سلام

    ديروز برای اولين بار تنهايی به يه مراسم افطار دعوت شدیم، مراسم افطار پارک علم و فن آوری. جای شما خالی شيش نفری دور يه ميز، ما بچه های وی.ال.اس.آی از همه شلوغتر بوديم. تازه کلی ازمون عکس و فيلمم گرفتن ما هم جدی نگرفتيم و همچنان به کار خودمون ادامه می داديم.

    راستی يه آقای مسنی تو مسيری که ميرفتم دانشگاه سوار شد و يه دفعه شروع کرد به شعر خوندن:

مو ميروم به دريا

ميرسوم به رويا

...

دريا دريا دريا

    دريا، آسمونی ترين موجود زمينی. يه چيزی مثله کعبه، رويايی دست نيافتنی اما شيرين، ميترسم اگه ببينمش اشتياقمو از دست بدم. فکر کنم وجه اشتراکشون بينهايت بودنه و غرق شدن.

     

    اينم يه شعر قشنگ که پشت يه وانت بار نوشته شده بود:

ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم

او به ظاهر شد معلم، ما به پنهان سوختيم

   

    یه جمله قشنگ ديگه هم ديدم، که چون معنای بلندی داره می خوام بعدن راجع بهش بنويسم.

چشم ها را باید شست . . . 

    نتيجه اخلاقی اينکه: تو يه مسير ميشه کلی نشونه پيدا کرد، اما بايد يه جوری ديد به قول خدا اين نشونه هاييه برای ٰاولوالالبابٰ.

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

...

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی

بار خدايا . . .

سلام،

  

همه بندگان تواند . . .

و مسيح به خدا چنين گفت: 

«إن تعذبهم فانهم عبادک و إن تغفرلهم فانک أنت العزيز الحکيم»

اگر آنان عذاب کنی، بار خدايا همه بندگان تواند و اگر از گناه آنان درگذری،‌ باز مقتدر و حکيمی.

 

 مائده، آيه ۱۱۸

  

چه کند آنکه بنده توست و او را گريزی از اقتدار و عظمت تو نيست. نه قادر است دست از تمنا بشويد و نه بر آنچه تمنا کند، حاکم آيد. تو بر آنچه کند و داند، آگاهی و او از تو هيچ نداند. نه بر نزديکی تو قادر است و نه بر فراقت، غالب. چونان عاشق شيدايی که مسير وصل نشناسد در وادی حيرت گرفتار آمده و در هزار راه ناشکيبايی، سرگردان

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی

مستانه شو . . .

سلام،

هم خويش را بيگانه کن، هم خانه را ويرانه کن

آنگه بيا با عاشقان، همخانه شو همخانه شو

بايد که جمله جان شويی، تا لايق جانان شويی

گر سوی مستان می روی، مستانه شو مستانه شو

 

    می آيم با دستانی خالی و چشمانی که خيره به درگاه توست و قلبی که مجروح از حس بی تو بودن است. می آيم که با تو پر شوم و جام تهی خويش، بر درگاه بی منتت می گذارم، زيرا که تو مرا می خوانی.

    شعف در وجودم به اوج می رسد، زيرا که مرا می خوانند تا بار ديگر، بی استحقاق ببخشند و ببخشايند، بی آنکه بر من بنگرند. آنجا همه با هم برابريم، آه که چه حسی دارد، کاش می فهميدم. شيطان را به بند خواهند کشيد تا در اين همهمه قدسی، ما باشيم و فرشتگان و خدايی پاک.

آری کسی مرا می خواند، بايد بروم، کوله بارم خاليست، بايد بروم . . .

 

    مرا درياب!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی

يا من! . . .

سلام،

    امروز و  اين ساعت رو به خاطر بسپار، من و تو، با شکوه ترين و قويترين احساس و نيروی خودمونو به سمتش منحرف کرديم، برای مايی که هميشه تو راه کجيم، صراط اون يه جور انحرافه. آه که فقط من و تو می دونيم! و خدا و فقط خدا می تونست اين لحظه رو خلق کنه! الحمدلله! . . .

    «يا من له الدنيا و الاخره، ارحم من ليس له الدنيا و الاخره»

 

    عزيزم مهم نيست کسی باور کنه يا اصلا متوجه بشه، فقط می نويسم که اين لحظه رو ثبت کنم، و اخلاصی که اونو حس کرديم، هر چند برای يک لحظه! . . . خدا تو رو برای من و برای همه اون کسايی که دوسشون داری حفظ کنه، با اينکه می دونی اما من می گم که خيلی دوست دارم و خدا رو شکر می کنم که نعمت داشتن دوست و همراه خوبی مثل تو رو به من داد و حتی مرگ نمی تونه مارو از هم جدا کنه، چون محبت من و تو از جنس اين دنيا نيست که با تموم شدنش به انتها برسه. بيا برای هم دعا کنيم. اينبار با الله نه با خداهای بدلی، الهی . . .

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۸ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی

خاتمی دوست داريم! . . .

سلام،

گر به صد منزل فراق افتد ميان ما و دوست

همچنانش در ميان جان شيرين منزل است

 سید خوش تیپ!

    يه مدت بود از خاتمی خبری نداشتم تا اينکه فهميدم «خاتمی بازنشسته شد!» من که باور نمی کنم، مگه ميشه؟ نه بابا! نمی دونم شايد اينجوری بهتره، من که منتظرم.

    آخرشم نفهميدم چرا اينقدر محبوب بود. خوش تیپ، خوش خنده، با کلاس، يه سيد دوست داشتنی! فقط کاش يکم واضح تر حرف می زد و صريح تر عمل می کرد، خوب شايدم نمی شد. تو دانشکده که هر کی يه چيزی از حرفاش می گرفت، و اغلب بچه ها به نفع خودشون تفسير می کردند و می گفتند منظورش اينه ولی نمی تونه صريح تر بگه! آخرشم نفهميديم منظورش چی بود، شايد بنده خدا اصلا منظوری نداشت! صداقت از چشماش می باريد، يادش به خير! اولين بار بود که رای می دادم، چقدر ذوق داشتم. رای اولی هستم خوشحال هستم! دی دی دی خاتمی. . .

خاتمی دوست داريم! دی دی دی! . . .

مخلص ملت 

مخلصيم!

 

ای بابا!

بخند آقا!

 

 خدایش کم نمیاره!

آخر کلاسه!

 

یه دو رکعت نماز. . .

اگه بذارن!

 

اينم چند کلمه از پاستور که فکر کنم خيلی مناسب الان و خاتميه:

براي كشورم چه كرده ام؟
در هر حرفه ای كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبينيهای بی حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضی لحظات تاسف بار كه براي هر ملتی پيش می آيد، شما را به ياس و نوميدی بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگی كنيد. نخست از خود بپرسيد: «برای يادگيری و خود آموزی چه كرده ام؟» سپس همچنان كه پيشتر می رويد، بپرسيد: «من براي كشورم چه كرده ام؟» و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادی بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكی در پيشرفت و اعتلای بشريت داشته باشيد. اما هر پاداشی كه زندگی به تلاش هايمان بدهد يا ندهد، هنگامی كه به پايان تلاش هايمان نزديك می شويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صدای بلند بگوئيم:
 
 «من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام.»
 
 
*** لوئي پاستور***

 

 خدا حفظش کنه! (منظورم خاتميه!) 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی

مسير . . .

باز هم مدرسه

سلام،

    با صدای جيک جيکی که برای صبحا گذاشتم بيدار شدم، البته هنوز گنجشکا بيدار نشده بودند. می دونستم که اگه بخوام به پست بر و بچ محصل نخورم، بايد زودتر راه بيافتم وگرنه گرفتار ماجراهای صف بندی و هل دادن و کلی اتفاقای بی کلاس تو اتوبوس و احتمالا صدای پچ پچ و بوق و جيغ و ....

 

   از خانه تا دانشگاه

    يک ساعت و ربع طول کشيد، اگه دير راه ميافتادم احتمالا يک ساعت ديگه هم بايد تو راه بودم. مسافتی حدود نصف عرض جغرافيايی که تهران اشغال کرده. آدم کلی وقت داره برای فکر کردن، اغلب آدما اين موقع خوابند، يه جور آرامش اونم تو تهران واقعا غنيمته. تازه ميشه خورشيدو ديد که چطور آروم توری قرمزشو کنار ميزنه و با چشمای خمار آدما رو نگاه ميکنه. بيشتر آدمايی که باهاشون همسفرم کارکنای بيمارستانيند که همين بغل فنيه، الانم از پنچره آزمايشگاه ميشه ساختمونه قرمزشو ديد، کنار مرکز قلب، بنده های خدا، اغلب خوابند. اگه کمی ديرتر بيام دانش آموزا رو ميبينم و اگه کمی ديرتر احتمالا با هم مسلکام، يعنی دانشجوها همسفر ميشم! ميرسم دانشگاه، مسير تموم ميشه اما فکرای من هنوز ...

    

    از دانشگاه تا خانه 

    اينبارم با همون کارکنای بيمارستان همسفرم که باز اغلب تو اين مسير هم خوابند. و من بازم فکر می کنم، فقط عجيبه که با اين همه فکر کردن چرا تا حالا فيلسوف نشدم! خوب عجيب نيست اونم برای کسی که حتی برای نفس کشيدن هم دليل لازم داره. اتفاقای مهم بيمارستان تعداد کشته ها و مجروحا و اشتباهات پزشکی و کلی چيزای ديگه که باعث ميشه فکر کنی چقدر خدا بهت رحم کرده که گذارت اونطرفا نيفتاده. تازه خانواده های مريضا و مشکلات جسمی و روحی و مالی و ... دل آدمو حسابی می سوزونه.

  

     در حاشيه

    احمدی نژاد و زنگ مدرسه و بم و اشتباهات لپی و . . .

 تولد ماه مهر مبارک 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤ - سعیدی