خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سعیدی
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
دی ۸٧
آذر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
سلام،
۲۳ سال قبل از هجرت در حالی که وجود مبارک پيامبر ۳۰ سال داشت، علی بن ابی طالب (ع) همچون خورشيد درخشيد و قدم بر چشم کائنات نهاد و زمين را با قدوم خود رشک عرشيان نمود، و بر سنگ سرخ در گوشه راست کعبه به دنيا آمد. همين که قدم بر زمين نهاد به سر سجده نهاد و چنين گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله، و ان عليا وصی محمد رسول الله، بمحمد يختم الله النبوة و بی يتم الوصيه و انا اميرالمومنين.»
و سپس فرمود:
«جاء الحق و زهق الباطل.»
آن هنگام که چشم گشود، نور مطهرش از کعبه تا سینه آسمان را شکافت و بتهایی که بر بام کعبه بودند، با صورت بر زمین افتادند و فریاد شیطان برخاست که «وای بر این بتها و عبادت کنندگانشان از ولادت این فرزند!»
خدا سجده علی را دوست داشت و علي سجده بر خدا را و اين است معنی ولادت و شهادت علی، که هيچ کس جز علی و خدای علی نداند.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
سه جمله عالی از حضرت امیر، على عليه السلام در مناجات:
«اِلهى كَفى بى عِزّاً اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفى بى فَخْراً اَنْ تَكُونَ لى رَبّاً. اَنْتَ كَما اُحِبُّ، فَاجْعَلْنى كَما تُحِبُّ.»
خدايا اين عزت مرا بس كه بنده توام و اين افتخار برايم بس كه تو پروردگار منى. تو چنانى كه من خواهم، مرا همچنان كن كه تو خواهى .
اينم برای اونايی كه 13 رو نحس می دونن:
و كلمه 13 احد است. ا(1) ح(8) د(4)، جمع 13 و حروف احد بالاترين كلمه است كه مولود مطهر مولانا الاعظم در روز 13 رجب است و علی عليه السلام در اين روز شريف كه روز 13 است به عرصه شهود آمده. چرا 14 يا 12 پا به اين عالم فنا نگذاشته؟ به واسطه اينكه مولا علی عليه السلام مظهر يا هو است يا احد است، احد به عرصه شهود آمده است. خدا ديدنی نيست و اين مظهر جميع اسماء الحسنی الهی كه آمده نمايش احد بوده كه می فرمايند:
«بـِنا عُبـِدَ الله بـِنا عُرِفَ الله.»
خدا به واسطه ما ديده شد و به توسط ما ستايش كرده شد.
اگر علی نبود ما خدا را ستايش نمی كرديم. پس علی عليه السلام بايد 13 به عرصه شهود بيايد كه احد باشد.
احسن الاتتخاب-جلوه گه راز/ منوچهر شمس اسفند آبادی/انتشارات علم نوين
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
ديروز رفتيم کنار رود و درخت و کوه و . . .
اينجا ايران است، چه زيبا! چه با شکوه!
ايران، هميشه جاويد سرزمين نور و دريا
تو خودت يه کوه نوری توی گنجينه دنيا
پرچمت يه افتخاره اون بالا، تو اوج ابرا
هميشه با من ميمونه اون سه رنگ ناب و زيبا
وطنم، فقط تويی تو هر جای دنيا که باشم
عشق تو، خون تو رگهام نمی خوام از تو جدا شم
وقتی که از اينجا دورم بغض غربتو می بارم
همه قشنگياتو توی ذهنم می سپارم
قصه فرهاد و شيرين قصه عشق سياوش
اون ابرمردای عاشق رستم و کاوه و آرش
ياد جنگل، ياد کوها چل ستون و تخت جمشيد
ساحل دريا کنار و سرخی غروب خورشيد
نه عکس برای منه، نه شعر، اما ايران کشور منه! زيباتر از اونی بود که با يه عکس توصيف بشه.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
چرا وقتی خدا رو صدا می زنی، به آسمون نگاه می کنی؟ چرا وقتی ازش چیزی می خوایی دستهاتو بالا می بری؟ چرا بالا؟ اين دفعه که بالا بردی، مارو فراموش نکن!
ميگن اون همين جاست، اما درست نمی دونم کجا، قلب، رگ، مغز، . . . باور کردنش سخت نيست، اما اين که حضورشو هميشه حس کنی، يه چيز ديگس. و خيلی وقتها، مثل الان که تنهام، اونو نزديکتر حس می کنم، کاش پرده ها کنار می رفت، کاش هميشه اينقدر به من نزديک بود، ولی نه، اون نزديکه، کاش من به اون نزديک بودم! اينم دعای رجبيه، الان خوندنش حال می ده!
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ و َالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
«فلئن اخرتنی الدهور و عاقنی عن نصرک المقدور و لم اکن لمن حاربک محاربا و لمن نصب لک العداوة مناصبا، فلاندبنک صباحا و مساء، و لابکين لک بدل الدموع دما، حسرة عليک و تاسفا علی ما دهاک و تلهفا حتی اموت بلوعة المصاب و غصة الاکتياب.»
پس اگر روزگاران مرا به تاخير انداخت، و تقدير الهی مرا از ياری تو بازداشت، و نبودم تا با آنان که با تو جنگيدند نبرد کنم، و در مقابل آنانکه به دشمنی تو برخاستند، برخيزم، (ولی اکنون) هر صبح و شام بر تو ندبه و زاری می کنم و بر تو، جای اشک، خون گريه می کنم، از روی حسرت بر تو و از سر سوز و تاسف بر مصيبتهايی که بر تو آمده، تا آن زمان که در اثر سوز جانفرسای مصيبت و غصه جانکاه و اندوه فراوان، جان سپارم.
فرازی از زيارت ناحيه مقدسه - منسوب به امام عصر (عج)
لا حول ولا قوة الا بالله
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
روزی چند بار اينو از خودت می پرسی؟ شايد هم بهتره بگم سالی چند بار؟ يا عمری چند بار؟ اصلا اين سوال رو از خودت پرسيدی؟
خوب چطوری جواب دادی؟
اين جواب منه، جوابی که نمی خواد احساس رو تو استدلاهای خشک عقل مدفون کنه. هر جا که عقل بياد شک هم مياد و من شکی در اينکه تو هستی ندارم، شايد به وجود خودم شک کنم اما در تو، هرگز!
اگر تو نباشی موسيقی طبيعت
ناقوس نحسی است در نزديک شدن تباهی
يعنی مرگ
و پرواز مرغان جز بطالت شعور نخواهد بود
و لحظات در زنجير پوچ بی معنی چگونه خواهند گذشت؟
اگر تو نباشی
رازهای مرا چه کسی خواهد شنيد
در شبی که گوشها
در خماری يک روز و يک لحظه مرده اند
فردا همه خواهند برخاست
با چشمانی باز
و عشقی که از خالق خويش
بر جانهای مجروح دارند
و هيچ کس نخواهد دانست
که ميان من و تو چه گذشت
اندوهی که با تو گفتم
و پاسخی که تو ندادی
کفری که گفتم
و
تو
. . . تنها مرا نگاه کردی
و
من
. . . با همين سکوت تو راضی شدم
زيرا که دانستم
که چقدر مرا دوست داری
آنقدر که در مقابل گستاخيم
زيباترين حقيقت آفرينش
پرشکوه ترين تابلوی خلقت
و دميدن صبحی ديگر
از پيکره زخم خورده ظلمت را
به تصوير کشيدی
. . .
زندگی يعنی عشق
يعنی تو
يعنی که با تو صبح شدن
و معنای وصال را
در شعری ناتمام جستجو کردن . . .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
بالاخره آخرين پروژه هم تموم شد، با اينکه خيلی خسته ام اما خوابم نمياد. فردا پرونده يه ترم ديگه، بسته ميشه و بايد برم دنبال پروژه اصلی. الحمدلله ترم خوبی بود، بهتره بگم سال خوبی بود. و اتفاقات امسال، شايد تلخ ترين و همين طور شيرين ترين و احتمالا هيجان انگيزترين خاطراتی بود که تا حالا داشتم. اگه يکسال پيش بود و می تونستم تمامی اتفاقات رو، توی يه گوی ببينم، برام باورکردنی نبود که از عهدش بر بيام، اما اين يکسال گذشت و من هنوز زنده ام و آماده ام برای پروژه های اصلی و بزرگتر. چه کسی می دونه فردا چه اتفاقی ميفته؟ وای که چقدر هيجان انگيزه! مخصوصا اين سالی که داره مياد! سالی که مسير زندگيم مشخص ميشه. سالی که . . .
و در اين ابهام، هيچ چيز به اندازه اين شعر مولوی، نمی تونه حال منو توصيف کنه:
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علواست يقين می دانم رخت خود باز بر آنم، که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم، نِیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم»

رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سلام،
امروز دکتر شمس اومده بود آزمايشگاه، فعلا يه مدت ايرانه و بعد دوباره برمی گرده دپارتمان الکترونيک دانشگاه کارلتون. به نظر انسان عارف و فرزانه ای می یاد. يکی از بچه ها راجع به نبودنش تو ايران و تدريس تو کانادا پرسيد و دکتر تو جواب يه حديث از حضرت محمد(ص) به زبان عربی گفت و ترجمش اين بود:
«محکمترين و مطمئن ترين دستگيره ايمان، دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر اوست.»
تازه کلی حرفای جالب گفت از واقعيتهای موجود، از اينکه خدمت يعنی چی و مشکل ما چيه که بعد از ۲۷ سال وضعمون اينه!
آره تنها چيزی که ميشه بهش مطمئن بود عشق اون بالايیه! که بدنبالش اخلاص مياد و من دارم فکر می کنم، اين عشق چطور بدست مياد. اينکه هميشه و همه جا اونو ببينی. جالبه! خيلی جالب! مطمئن ترين دستگيره ايمان اينه: حب لله! بغض لله!
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
امروز رفتيم پارک، جای شما خالی! اينم يه عکس از داخل پارک!
اينم يه جور پارکه، پارک علم و فن اوري! بعدا بيشتر توضيح می دم! پس تا بعد!
(با تشکر از کميل آسمانی)
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
از سوی خداوند به موسی وحی شدكه:
ای موسی كسی كه ظاهرش زيباتر از باطنش باشد، او دشمن من است و كسی كه ظاهر و باطنش مساوی باشد، او مومن حقيقی است و كسی كه باطن او زيبا تر از ظاهرش باشد او؛ ولی؛ من است.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
بعضی وقتا یه چیزی می افته تو دلت و بدون اینکه بدونی چرا، بهت میگه الان یه کاری رو باید انجام بدی، کاری که فعلا براش ضرورتی حس نمی کنی، تازه شرایط خود به خود و یه جوری همراه میشه که این کار، اگه بعید و سخت هم باشه، بالاخره انجام میشه، یه کم که میگذره یدفعه یه اتفاقی می افته که خدا رو شکر میکنی که این کارو انجام دادی، کاری که ضرورتش رو حس نمی کردی ولی الان باعث نجات تو میشه. کاری که با وجود بی اهمیت بودنش الان حکم فرشته نجاتو داره. مخصوصا موقعی که برای تو که از همه جا بی خبري، کسی داره نقشه میکشه و اگه این کارو نمی کردی، می شد کلی بهت تهمت زد. اما خدا حواسش هست.
خدایا شکرت!
این موقع هاست که حس می کنی خدا واقعا مواظبته! وقتی خدایی به این مهربونی و بزرگی داری، مهم نیست چندتا دوست داری، چقدر پول داری یا حتی چقدر ایمان داری. چون اگه ایمانی هم باشه از اونه. فقط من نمی دونم باید جلوی این همه لطفش چیکار کنم. همین دیروز بود که با خدا دعوا می کردم، ولی حالا . . .
الهی و ربی من لی غیرک؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
يادته! يه حرفايی هست برای «نگفتن»!
. . .
. . .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام،
. . . ومن یومننی منک و انت اخفتنی؟ و من یساعدنی و انت افردتنی؟ و من یقوینی و انت اضعفتنی؟ . . .
. . . و چه کسی می تواند مرا آرامش دهد در حالی که تو مرا ترسانده ای! و چه کسی می تواند مرا یاری دهد در حالی که تو مرا تنها گذارده ای! و چه کسی می تواند مرا نیرو دهد در حالی که تو مرا ضعیف ساخته ای.؟ . . .
صحیفه سجادیه - دعای بیست و یکم
سلام،
یه چیزی! این سلام بی طمع نیست! آخرش میفهمی.
یه ماه سر این پروژه ام، آخرشم اونی که می خواستم نشد و مهمتر اینکه، اونی که ازم می خواستند نشد. هی می گفتم ما مکلف به انجام وظیفه ایم نه کسب نتیجه! ما مکلف به انجام وظیفه ایم نه کسب نتیجه! همه با هم: ما مکلف به انجام وظیفه ایم نه کسب نتیجه! ما مکلف به انجام وظیفه ایم نه کسب نتیجه! . . .
اونقدر گفتم که برام بی معنی شد بعدشم میرم سراغ پروژه بعدی و این قصه میره که ادامه دار بشه اما هیچ وقت برام عادت نشده . . .
حالا این یه پروژه کوتاه درسی بود، با پروژه زندگی چیکار باید کرد؟ دنیای کوچیکیه برای پیدا کردن معنی و خیلی کوتاهتر از اونیه که بتونی تهش نتیجه رو ببینی. بعضی وقتها اونقدر فکر می کنم تا به جایی برسم که دیگه نشه فکر کرد. تو چی؟ چطور اینهمه تضاد رو توجیه می کنی؟ نمی دونم شاید کار من نیست که برای همه چی دلیل پیدا کنم. مثل اینه که بخوام کارای خدا رو توجیه کنم.
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
خوش به حال خدا که خداست. اینطوری مثله من گیج نمیزنه. دست و پاشم گم نمی کنه. آخرشم از همه ما هم طلبکاره! . . . آخه این انصافه؟ خوب دیگه به جای اینکه کارای خدا رو انجام بدم بهتره برم سر پروژه . . .
اینهمه نوشتم اما هنوز سیمولیشن برنامم تموم نشده! چرا همینطوری نگاه میکنی؟ مگه نگفتم وضعم خرابه؟ زود باش! دعا کن بینیم! بگو: خدایا! خدایا! به حال این بیچاره رحم کن! خدایا! خدایا! هدایتش کن!
خدا خیرت بده!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
سلام
من دیروز، در میان صفحات متولد شدم، حال خاصی دارد تولد از میان صفحات، در دنیایی که احساس، رنگ کلمه می گیرد و عشق با تمامی عظمتش در یک تصویر، در یک شعر و گاه در یک حرف خلاصه می شود. و تمامی احساس در یک گل جان می گیرد.
تولدی از روی اختیار، با عقلی رشد یافته، زبانی ناطق و چشمانی جستجوگر، کاملا متفاوت با تولد نخستین و بسیار دورتر از جبرهای آفرینش و دستکاری فرشتگان مواخذه گر.
آه که چه لذتی دارد هنگامی که پل میان من و تو در دنیای صفحات، کلام و اندیشه باشد، بدور از تاریخ تولد و وابستگیهای شناسنامه ای و بدور از تمامی اضطرابهایی که هنگام ملاقات من و تو، شکل می گیرد. بدون اینکه با دیدن ظاهرم، افکارم را قضاوت کنی و با دیدن شناسنامه ام برای اصالتم نرخ تعیین کنی. حس می کنم که خودم هستم، خودِخودم و همه چیز در من و من در همه چیزم و همه چیز خداست و خدا همه چیز است. آری خدا! . . .
« اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّک الّذِى خَلَقَ - خَلَقَ الانسنَ مِنْ عَلَقٍ »
بخوان به نام بروردگارت که (جهان را) آفرید، همان کس که انسان را از خون بسته اى خلق کرد!
«بسم الله الرحمن الرحيم»
سلام
«در آغاز هيچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود.»

و کلمه بی زبانی که بخواندش، و بی «انديشه» ای که بداندش، چگونه می توان بود؟
و خدا يکی بود و جز خدا هيچ کس نبود،
و با «نبودن» چگونه می توان «بودن»؟
و خدا بود، و با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهايی هست برای «گفتن»،
که اگر گوشی نبود، نمی گوييم،
و حرفهايی هست برای «نگفتن»؛
حرفهايی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمی آرند.
حرفهای شگفت٬ زيبا و اهورايی همين هايند،
و سرمايه ماورايی هر کسی به اندازه حرفهايی است که برای نگفتن دارد.
. . .
مجموعه آثار (۱۳) دکتر علی شريعتی - سرود آفرينش
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤ - سعیدی
