ماه مهربان من
سياره ترديد...

سلام،

«کلام صادقانه ات را دروغ پنداشت، زيرا که مردمان اين سرزمين به رنگ و لعاب خو کرده اند.»

    با وجود اينکه اين هفته شلوغ ترين هفته درسی توی اين ترمه، اما ديروز برای خدمت به مادر کمر همت بستم و در امر پاکسازی خانه برای مراسم امروز همکاری کردم و انجام اين کار به قول دکتر معصومی بدون ديد اخروی ممکن نبود که به جای درس خوندن، خونه جارو کنم. جارو کردن هم يه خوبی داره، اونم اينکه ميشه راحت فکر کرد، مخصوصا با صدای جاروبرقی که آدم رو تو يه عالم ديگه نگه ميداره. تو فکرم همه چی موج ميزد، از «أنت حبيبي» گرفته تا «I love you». يه مدت رفته بودم تو خط سوسياليست، بعدشم داشتم يه فمينيست کامل ميشدم، افکارم هم داشت سورئال ميشد، بدون اينکه از من اجازه بگيره به هر جا دلش می خواست می رفت. شايد يه جور طغيان و سرکشی در مقابل تمام اون چيزی که بهش تحميل شده. اما ديگه بسه! خدايا، اين ذهن من به يه جاروی حسابی نياز داره...!

    اين جور ايسم ها يه جور افراط تو چيزيه که تفريط شده، يعنی نوعی زياده روی انقلابی تو چيزی که بهش بها داده نشده. اين تجربه ها به نظرم مفيده، آدم توش بزرگ ميشه. اما تو اين دنيای پرفتنه مشوش پرترديد، احتياج به يه مسير نور هست، چيزی که بتونی دستتتو به سمتش ببری و کمک بگيری و قرآن تنها راهيه که به ذهنم ميرسه، يه وديعه آسمانی. منم ميرم سراغش و شروع می کنم به خوندن، اونم بلند، اينجوری حس می کنم تو کلماتش غرقم.

    برای انسانی که تو اين سياره ترديد اسير و گرفتار شده، يه جور مأمنه، يه التيام برای دردهايی که گريزی از اونا نيست:

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

اقرأ باسم ربک الذی خلق...

 

    برای من «غدير» يعنی همين، می دونم اگه دستامو بلند کنم دستمو ميگيره... غدير يعنی رها شدن از بدعتها و غفلتها! غدير يعنی يک رويش تازه، يعنی اتصال به آسمان وحی، يعنی دور ريختن همه حرفهای تکراری... غدير تکرار يک شعر، آواز و حتی آيه و حديث نيست. غدير اقتدا به مولای دلهاست، گسستن از زمين دروغهای تکراری و دين خشک تقليدی. غدير جدايی اسلام ابوبکر و عمر از اسلام ناب محمد و عليست. غدير روز جدایست و سرآغاز کينه و فتنه و حسد کسانی که افکارشان در انقیاد رسوم تکراری متعفن گرفتار آمده! و عشق و ارادت مخلصان و خستگان تاريخ...!

   

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

مسيح من...!

سلام،

    پطروس به مسيح گفت: «اگر همه تو را انکار کنند، من انکار نخواهم کرد.»

    مسيح جواب داد:

    «همين امشب، قبل از اين که خروس سه بار بخواند، مرا انکار خواهی کرد.»

انجيل متی، بخش سوم، فصل بيست و يکم، آيات ۳۳-۳۴-۳۵

...

    برو کنار...! شانه هايت سنگينيه افکارم را تاب نمی آورد! تو هم برو...! اصلا همه تان برويد! تن غفلت زده هيچکدامتان بوی يار مرا نمی دهد. زلف هيچکدامتان به تاب يار من حلقه نمی خورد... يار من...! چقدر آشنا... کسی او را نمی شناسد؟ دستان من از که جدا شديد...؟

    آه خدای من، چقدر سرم درد می کند، انگار که سالهاست در اين کمای لعنتی جان داده ام. تو به من نگاه کردی، نه! من چشمهايم را باز کردم و چشمان منتظر و نگران تو را ديدم، تو هميشه اينجا بودی. به من بگو چطور شد که مردم؟ مگر تو پيشم نبودی؟ دستانم را بگير! بغلم کن، می خواهم بلند شوم! شانه هايم چه سنگين است... وای بر من! اين رسالت من بود، چطور حسش نمی کردم. اما تو که می دانی با اينکه مرده بودم، خواب تو را می ديدم. اسم اين را چه می گذارند؟ بيداری، تولد، مرگ، بازگشت،... توبه... نمی دانم چه شد که انکارت کردم. چه کسی باور می کند؟ من...! پطرس تو... انکارت کنم!

   مسيح من! بگذار هزار سال فراق را بر زانوانت گريه کنم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

آزادی بيان...

سلام،

نماد آزادی بیان

    موضوعات زيادی برای فکر کردن و بحث وجود داره. موضوعات اجتماعی، هنری، اعتقادی، سياسی و ... يا بايد سکوت کنی يا اينکه وارد بشی و نظرت رو بدی، حالا کدوم مشکل تره؟

    اونجور که واقعيات نشون ميده، گفتگوی آدما تو يه گروه محدود ساده نيست، چه برسه به گفتگوی تمدنها! احتمالا تا حالا تجربه اين کارو داشتيد. واقعا سخته! بايد مواظب باشی چی ميگی، چون مسولی! بعلاوه بايد جرات مخالفت، عذرخواهی و نقد رو داشته باشی. نقدپذيری کار ساده ای نيست، خيلی سخته تر از نقد کردنه. تازه اين موقعيه که تعصب يا عنادی تو کار نباشه و آدما صادق باشند، حالا فکرشو بکن که در معرض رفتارهای خلاف اصول هم قرار بگيری، مثل توهين، تخريب، تمسخر و کلی چيزای ديگه اونم از نوع مخفيش! تحمل اينا ديگه واقعا مشکله مخصوصا اگه مجبور باشی این مشکل رو يه جوری با خودت تنهايی حل کنی.

   يه کار ديگه هم ميشه کرد، چشم و گوش و ذهنتو ببندی! خودتو بايکوت کنی، سکوت کنی و خلاصه اينکه تعطيل بشی. خوب اينم سخته!

    تازه نميشه از آدمای به اصطلاح تحصيل کرده هم زياد متوقع بود. مثل بحثايی که بين بچه های فنی پيش مياد. الانم دارم فکر می کنم که خوبه جواب يکی رو بدم يا نه، شايدم بهتر باشه چيزی نگم، اونم تو جمعی که احتمالا مخالفت شديد رو در پی داره و ممکن باز همه چی بريزه به هم. خيلی جالبه تو يه جمعی که اغلب ادعای آزادی بيان دارند، خود به خود و با احترام کامل اين حق از تو سلب ميشه! فقط اکثريت اين حق رو دارند. خوب اين ديگه زيادی عجيبه، اگه اينطوريه منم قايل به تمام آزاديها برای خودم هستم، اين که هنر نيست! اين جوری فقط يه شعاره! آزادی انحصاری که آزادی نيست!

    يه چيز جالبه ديگه! برای يه سری ادعاها بايد يه سری ظواهر رو رعايت کنی. مثلا برای اينکه نشون بدی طرفدار آزادی بيان هستی، يا بايد يه ظاهر عجيب و غريب داشته باشی، يا اينکه مثلا متعلق به جناح خاصی باشی، يا اينکه چند کلمه سکولاريستی از خودت دروکنی يا ... اين يعنی ظاهربينی و تعصب، يعنی نوعی انجماد فکری!

    اينم جمله معروف، يادش به خير:

آزادی انديشه بی خاتمی نميشه!     حيف که اين آزادی تو هيچ جا جور نميشه!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

به نام خدا...

سلام،

انعکاس...

من را زان که گردم به مستی هلاک             به آیین مستان بریدم به خاک

   به آب خرابات غسلم دهید                          پس آنگاه بر دوش مستم نهید

   به تابوتی از چوب تاکم کنید                               به راه خرابات خاکم کنید

  مریزید بر گور من جز شراب                               میارید در ماتمم جز رباب

 مبادا عزیزان که در مرگ من                         بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب              که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

برای تنوير افکار عمومی

عکس بالا از آغاز فيلم و از صفحه تلوزيون گرفته شده که می تونيد انعکاس اتاق رو توش ببينيد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

برف قشنگه اما...

سلام، 

    خدايا به خاطر اين روزهای بارونی و برف قشنگی که فرستادی ممنون. همه جا سفيد و قشنگ شده، من الان تو به اتاق گرم نشستم و از پشت پنجره دارم اين نعمت باشکوهتو نگاه می کنم. اما خيلی ها هستند که الان دارن دستاشونو «ها» می کنند و نمی تونند جلوی تکونهای شديد دندونها و تنشونو بگيرند، کسايی که موقع راه رفتن زانوهاشون خم ميشه و نوک انگشتاشون بی حس شده، کسايی که دارن خيس آب ميشند و بی هدف تو خيابونا بالا و پايين ميرند. يا خونه ای ندارند يا روی برگشتن به خونه رو ندارند. ايرانيهايی که سهمشون از اين کشور پر نعمت گوشه سرد خيابونهاست. کسايی که زنده موندنشون تا فردا به اين دونه های پاک و شايد دلهای گرم مردم اين خيابونها وابستست.

    من بارون و برف رو خيلی دوست دارم، اما برای اومدنشون نمی تونم دعا کنم. دعا می کنم که روزی برسه که همه برای اومدن برف و بارون خدا رو شکر کنيم و اين نعمت برای همه ما قشنگ باشه... آمين...! 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

ای مولای من...!

سلام،

    ای مولای من...!

    توئی که عطا فرمودی... توئی که نعمت دادی... توئی که احسان کردی ... توئی که فضل و کرامت فرمودی...

    توئی که روزی بخشيدی... تويی آنکه به خلق عطا فرمودی... توئی که پناه دادی... توئی که هدايت کردی...

    تويی که گناهان را مستور ساختی... توئی که گناهان را آمرزيدی... توئی که مدد فرمودی... تويی که ياری فرمودی... توئی که بيماران را شفا دادی...

    و من...!

    من آن بنده ام که بد کردم... من همانم که خطا کردم... من همانم که عصيان کردم...

    من همانم که نادانی کردم... من همانم که غفلت ورزيدم... من همانم که سهو کردم...

    من همانم که به خود اعتماد کردم... من همانم که وعده کردم و مخالفت نمودم...

    من همانم که عهد خود شکستم... من همانم که به خطای خود اقرار کردم...

    من همانم که اعتراف به نعمت و عطايت بر خود کردم و باز به گناهان رجعت نمودم... 

    لا اله الا انت، سبحانک انی کنت من الظالمين

   

     چقدر از اين دعا بنويسم...؟ همه اين دعا قشنگه...

    خدايا اجازه فرما تا دمی چند در برابرت به زانو درافتم و قطراتی از اقيانوس جان نثار بارگاهت نمايم.

   پروردگارا! آيا حقيقتی غير از تو آن روشنايی را دارد که تو را بر من آشکار سازد؟ کی غايب و پنهان بوده ای که نيازمند راهنمايی به سوی خويش باشی و چه هنگام از من دور بوده ای تا نمودهای جهان مرا به تو برسانند؟

   پس سر و ديده خويش به آسمان بلند کرد، آنهنگام که چون مشک از ديدگانش آب می ريخت و فرمود:

   يا اسمع السامعين، يا ابصر الناظرين و يا اسرع الحاسبين و يا ارحم الراحمين...

                           

  ... و خداوند به دل بی قرار هاجر نگريست به دلش رحمی کرد، خنجر نبريد، و به شکرانه اش مومنان را تا به ابد عيدی داد...

 

    يادآوری: سيدهای بزرگوار لطفا کادوهاشونو آماده کنند! کم کم داريم نزديک ميشيم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

سفر به عسلويه

سلام،

 آزمايشگاه VLSI

    : سلام

    : سلام، برنامه بازديد عسلويه جور شد.

    : کی قراره بريم؟

    : پس فردا، لطفا سريعتر بگيد می تونيد يا نه!

    : تا کی می تونم نتيجه رو بگم؟

    : حداکثر ۵ الی ۱۰ دقيقه ديگه!

     ...

 فرودگاه

    : سلام، من الان فرودگاهم شما کجاييد؟

    : سلام، من دارم ميام، بچه ها اومدند جمشون کنيد و کارتاشونو بگيريد برای تهيه بليط

    : ببخشيد کدوم بچه ها؟

    : يه تعداد بچه های فنی و بقيه بچه ها هم غير فنی اند.

     ...

     : سلام، بچه ها کجان؟

    : سلام، دارن نماز می خونن، الان مياييم.

    : کارتاشونو جمع کنيد بيارين بريم دنبال بليط.

بعد از تهيه بليط با کمک من که نمی دونستم اين وسط چی کاره ام!!!

    : بچه ها تو اين سفر من با شما نيستم، ايشون (يعنی سعيدی) مسوول شما تو اين بازديد هستند، هر مشکلی پيدا کرديد با ايشون در ميون بذاريد، با اجازتون من مرخص ميشم. بچه ها رو هم به شما سپردم، مواظبشون باشيد، اگه کاری داشتيد شمارمو داريد، باهام تماس بگيريد. خداحافظ...

     ...

منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس

ادامه دارد...! 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

زمانی برای تولد...

سلام،

    تولد! اولين اتفاق شگرف، بی آنکه بدانی و بی آنکه بخواهی، سايش گامهايی جستجوگر در سرزمينی ناشناخته. آغاز يک لحظه، لحظه آفرينش، گويی تمامی جهان در پريشانی يک انفجار حيران است، انفجاری که در تپشی منظم و گاه پرالتهاب و بی نظم به پيش می رود. و چه کسی می داند به چند ضرب نواخته شده؟ و در اين ضربها، سياه و سفيد چگونه تقسيم می شود؟

پاک مثل...

    خوشا به حال آنان که با لحظه ها متولد می شوند و طريق رفتن را به سوی شدنی ديگر می پيمايند، که مرگ جز امتداد سکون نيست..

   در هر تولد مرگيست، از «اين»‌ ميميری و «آن» می شويی و تا نميری «آن»‌ نمی شويی. و در اين مرگ سختی است و اين سختی لازمه آن تولد، و پس از هر سختی، راحتی! و چه راحتی شيرين تر از تولد، تولدی دوباره! همچنان پاک، همچنان معصوم...!

 سال نو ميلادی مبارک!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی

انسانم آرزوست...

سلام،

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست 

    يکی بود که حرفهای قشنگ می زد، حرفهايی از جنس آفتاب، خدا، عرفان، محبت، فلسفه...کسیکه خدا رو تو کتاب محبوس نمی ديد، کسیکه خدا براش يک وجود حاضر بود، يک حقيقت زنده، اما وقتی پای عمل رسيد...

    کلی باهاش صحبت کردم، اما انگار با سنگ حرف می زدم، حرفهام ذره ای اثر نداشت، انگار اصلا نمی شنيد. در و ديوار روی سرم خراب می شد، حس وحشتناکی که نمی تونم با کلمات توصيف کنم... پرده ها کنار ميره و حقيقت تلخ آشکار ميشه و باز يه مدعی... باور کنيم که معاد همين جاست... «يوم تبلی السرائر...» برای من، تو و همه اليوم يوم الدين...

خسته ام از این کویر...

    شدم مثل آدمی که تو حرکت اول مات شده، خدايا من چقدر ضعيفم... حرفهای قشنگ زدن سخت، نيست اما پاش وایستادن خيلی مشکله. حالا من موندم و يه تضاد... خدايا اينجا بوی غربت ميده، کاش ميشد از اينجا رفت، رفت به يه جای خيلی دور، جايی که آدماش ادعای معرفت و ... نکنند، اونموقع اينقدر دلت نمی گيره.

    کسیکه بهش اعتماد داری، بهت ميگه: «اين حرفهايی رو که گفتی بنويس، آينده رو می بينيم، اين پاها چوبيه، تو هم کم مياری، الان فقط داری حرف ميزنی!..» نمی دونم اينا پيش بينی بود يا نفرين!

    ... 

بازم يه جای خالی ديگه و خدايا تو چقدر بزرگی برای اين جاهای خالی...

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤ - سعیدی